تبلیغات
امید به فردا
امید به فردا
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 10 بهمن 1392 توسط مریم | نظرات ()
بزرگ ترین لذت در زندگی انجام دادن کاری است که دیگران میگویند:
                تو نمی توانی آن را انجام دهی



نوشته شده در تاریخ شنبه 2 آذر 1392 توسط مریم | نظرات ()

آرام باش عزیز من، آرام باش

حکایت دریاست زندگی

گاهی درخشش آفتاب، برق و بوی نمک، ترشح شادمانی

گاهی هم فرو می‌رویم، چشم‌های مان را می‌بندیم، همه جا تاریکی است،

آرام باش عزیز من، آرام باش

دوباره سر از آب بیرون می آوریم

و تلالو آفتاب را می بینیم

زیر بوته ای از برف

که این دفعه

درست از جایی که تو دوست داری، طالع می شود...





نوشته شده در تاریخ جمعه 1 آذر 1392 توسط مریم | نظرات ()

تو چه دانی که پسِ هر نگهِ ساده‌ی من...

چه جنونی

چه نیازی،

چه غمی ست؟




نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 15 آبان 1392 توسط مریم | نظرات ()

ای پاکدامنی که زمریم گذشته ای-
ای مایه وفا و صفا می پرستمت
در روح دیر باور و مشکل پسند من
آنگونه ای که همچو خدا می پرستمت
آنشب که داستان تورا گوش من شنید
غم خیمه زد بجانم و اشکم ز دیده ریخت
بی خئاب چشم من ،زغم جانگداز تو
یک آسمان ستاره ز شب تا سپیده ریخت
من بی شمار ، مرغ گرفتار دیده ام-
اما یکی چنان تو، اسیر قفس نبود
ای اشک من ، بریز به دامان نوگلی-
کز پاکدامنی ز نسیم سحر گذشت
آبی بزن بر آتش من ،کان فرشته خو-
من قوی تشنه ام که به ساحل نشسته ام
از من مکن کناره که دریای من تویی
گم کرده راه وادی شبهای محنتم
راهی نما که اختر شبهای من تویی
دامن کشانز دیده من می روی به ناز
اما به دوستی قسم،از دل نمی روی
با سر گرانی از بر من می روی ولی-
دانم زیار غمزده،غافل نمی روی
رفتی؟برو،که اشک منت راه توشه باد
خرم بمان،بدست دعا می سپارمت
هرجا که می رسی زمن خسته یاد کن
هرجا که می روی بخدا می سپارمت.


                                                                  (مهدی سهیلی)




نوشته شده در تاریخ دوشنبه 13 آبان 1392 توسط مریم | نظرات ()

 

گل انداما به سویم دسته ای گل، فرستادی مرا پروانه کردی

مرا کاشانه چون غمخانه ای بود، تو این غمخانه را گلخانه کردی

ز دست قاصدت گل را گرفتم، به هر گلبرگ آن صد بوسه دادم

پس از آن با دلی آکنده از شوق، به آرامی به گلدانی نهادم

شبانگه گرد گل پروانه گشتم، به یاد تو به گل صد راز گفتم

حکایت ها که با تو گفته بودم، به جای تو به گل ها باز گفتم

میان دسته گل زنبقت را، ز اشک چشم گریان آب دادم

بنفشه را به یاد گیسوانت، به انگشتم گرفتم تاب دادم

گل ناز تو را بوسیدم از شوق، ولی آن گل کجا ناز تو را داشت؟

نشانی داشت از بوی تو اما، کجا چشم فسونساز تو را داشت؟

به روی برگ زیبای گل سرخ، نهادم با دلی غمگین لبم را

به امیدی که با یاد لب تو، به صبح آرم به شادی یک شبم را

ولی هرچند بوسیدم گلت را، دل تنگم چو غنچه هیچ نشکفت

در آن حالت که گرم بوسه بودم، گل سرخ تو در گوشم چنین گفت:

گل سرخم مخوان ای عاشق مست، که من پیش لب یار تو خارم!

به سرخی گرچه دارم رنگ آن لب، ولی شیرینی و گرمی ندارم!

مهدی سهیلی




نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 7 شهریور 1392 توسط مریم | نظرات ()

بچه ها عشق قشنــگ است ولـی
سهم عاشق دل تنــگ است ولـی

بین معشـــوقه و عاشــــق گه گـاه
زندگی صحنه ی جنــگ است ولـی

دل معشـــــوقه و عاشـــــق با هـم
مثل آیینـــــه و سنــــگ است ولـی

با سیــــاهی و سفیــــــدی ترکیـب
عشق یعنی که دو رنگ است ولی

درد بسیــــار شکســــت عشقـــی
بدتـــــــر از زخم پلنــــگ است ولـی

دوستــــــانم همه تان می دانیــــــد
عشق بی زور تفنـــــگ اسـت ولـی

خودمـــــــانیم بـــــــــدون عشقــــی
کـــــــار دنیا همه لنــــگ است ولـی

بچه ها بـا همــــه ی ایـــــن اوصــاف
بخـــــدا عشق قشنــــگ است ولی




نوشته شده در تاریخ سه شنبه 5 شهریور 1392 توسط مریم | نظرات ()

مگسی را کشتم

نه به این جرم که حیوان پلیدی است، بد است

و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است

طفل معصوم به دور سر من می چرخید،

به خیالش قندم

یا که چون اغذیه ی مشهورش تا به این حد گندم!!!

ای دو صد نور به قبرش بارد؛

مگس خوبی بود...

من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد،

مگسی را کشتم ...!

حسین پناهی




نوشته شده در تاریخ شنبه 22 تیر 1392 توسط مریم | نظرات ()

وقتی پرنده ای زنده است..
مورچه ها را می خورد!
وقتی میمیرد..
مورچه ها او را می خورند!
زمانه و شرایط در هر موقعی میتواند تغییر کند..
در زندگی هیچ کسی را تحقیر یا آزار نکنید.
شاید امروز قدرتمند باشید..
اما یادتان باشد.
زمان از شما قدرتمندتر است!!!
یک درخت میلیونها چوب کبریت را میسازد..
اما وقتی زمانش برسد..
فقط یک چوب کبریت برای سوزاندن میلیونها درخت کافیست..
پس خوب باشید و خوبی کنید




نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 11 اردیبهشت 1392 توسط مریم | نظرات ()
M : میلونها چیزی است که او به من داده است 
O : فقط اوست که من را بزرگ کرده است.
T : اشکهایی که او برای نجات من ریخته است . 
H : قلب خالص ترین طلا 
E : چشمانی با برق عشق 
R : حق ، حقی که او همیشه بر گردن ما خواهد داشت . 
با چیدن این حروف در کمار هم کلمه ای درست می شود به نام مادر که به معنای دنیای من می باشد . براستی که مادر توصیف کننده همه چیز این دنیاست . 
هووارد جانسون Howard Jonson  



نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 11 اردیبهشت 1392 توسط مریم | نظرات ()




نوشته شده در تاریخ سه شنبه 20 فروردین 1392 توسط مریم | نظرات ()
 تو کجایی؟

در گستره‌ی بی‌مرزِ این جهان

تو کجایی؟

 

ــ من در دورترین جای جهان ایستاده‌ام:

کنارِ تو.

 

ــ تو کجایی؟

در گستره‌ی ناپاکِ این جهان

تو کجایی؟

 

ــ من در پاک‌ترین مُقامِ جهان ایستاده‌ام:

بر سبزه‌شورِ این رودِ بزرگ که می‌سُراید

برای تو.

 

احمد شاملو




نوشته شده در تاریخ سه شنبه 20 فروردین 1392 توسط مریم | نظرات ()

اگر عشق نبود به کدامین بهانه ای می خندیدیم و می گریستیم؟ 

           

           کدام لحظه های ناب را اندیشه می کردیم؟ 

             

                            چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟ 

  

آری... 

 

بی گمان پیشتر از اینها مرده بودیم اگر عشق نبود !

"دکترشریعتی"




نوشته شده در تاریخ یکشنبه 26 آذر 1391 توسط مریم | نظرات ()
اینجا کجاست که:
منطق تقلید است
کتاب دکوراست
روزنامه تبلیغات است
آزادی میدان است
جمهوری خیابان است
استقلال تیم است
شعار آسان است
شعور نایاب است
پینه های دست عار است
پینه بر پیشانی افتخار است
دروغ حلال است
شادی حرام است
اعدام اصلاح است
اصلاح فساد است
دانا افسرده است
نادان کامیاب است
درد مردم بی درمان است
ریا ایمان است
ایمان برای نان است....




نوشته شده در تاریخ شنبه 25 شهریور 1391 توسط مریم | نظرات ()
جوانمـــردی ازبیابانی می گذشت. از مسافتی دور آدمی را دید نقش بر زمین، خواهان کمک. با سرعت تمام به سوی او شتافت.
   غریبی بود . تشنه و گرسنه. در حال جان کندن. از اسب پایین آمد ، مشک آب را بر لب های خشکیده او گذاشت. آنقدر آبش داد تا سیراب شد.
غریبه جانی دوباره گرفت و رمقی تازه پیدا کرد.
   اما به جای آن که شکوفه های مهر وعاطفه را تقدیم منجی خویش کند، تیغ بر او کشید و تا می توانست از نامردی و قساوت دریغ نکرد.
   آنگاه پیکر مجروح و زخم خورده او را در آن بیابان برهوت رها کرد، سوار اسب او شد که برود.
   جوانمرد که هنوز نیمه جانی در بدنش بود، با اشاره او را صدا کرد
و گفت: از کاری که کردی در هیچ مجلسی سخن مگو ! مرد از سر شگفتی علت این امر را جویا شد.
   او پاسخ داد و گفت : تو اکنون یک جوانمرد را کشتی. اما اگر بیان این موضوع نقل مجالس شود ، فتوت و جوانمردی کشته خواهد شد.
   آنگاه هیچ مرد رشیدی را نخواهی یافت که در بیابان دست افتاده ای را بگیرد.



نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 22 شهریور 1391 توسط مریم | نظرات ()

در بخشی از نامه معروف « چارلی چاپلین » به دخترش چنین آمده :

«...نیمه شب، هنگامی که از سالن پرشکوه تئاتر بیرون می آیی ، آن ستایشگران ثروتمند را فراموش کن ولی حال آن راننده تاکسی را بپرس که تو را به منزل می رساند. حال زنش را بپرس و اگر آبستن بود و پولی برای خرید لباس بچه نداشت،مبلغی پنهانی در جیبش بگذار.

دخترم،جرالدین،چکی سفید امضا برای تو فرستادم که هر چه دلت خواست در آن بنویسی و آن را خرج کنی، ولی هر وقت خواستی 2 فرانک خرج کنی، با خود بگو سومین فرانک از آن من نیست! بلکه متعلق به مرد فقیر و گمنامی است که امشب به یک فرانک احتیاج دارد. جستجو لازم نیست. این نیاز مندان گمنام را، اگر بخواهی همه جا می یابی.»

 

با آنچه به دست می آوریم زندگی می کنیم و با آنچه می بخشیم زندگی می آفرینیم.

(چرچیل)




نوشته شده در تاریخ دوشنبه 20 شهریور 1391 توسط مریم | نظرات ()

دریک دهکده کوچک نزدیک نورنبرگ،خانواده ای با18 فرزندزندگی میکردند.برای امرار معاش این خانواده بزرگ،پدربایدساعت های زیادی ازروزرا سخت کارمیکرد.درهمان وضعیت سخت وسنگین«آلبرشت دورر»وبرادرش«آلبرت»رویایی رادرسرمی پروراندند.هردوی انهاآرزوداشتند روزی نقاش چیره دست ومشهوری شوند،اماهردوی آنها خیلی خوب میدانستند که پدرشان هرگزنمیتواندآهارابرای ادامه تحصیل به نورنبرگ بفرستد.


 

یک شب بعدازبحثی طولانی ،2برادرتصمیمی گرفتند.آنهاباهم قرارگذاشتند باسکه قرعه بیندازندوهرکس که باخت برای کاردرمعدن به جنوب برود وبادرآمدش برادردیگرراحمایت مالی کند تااودرآکادمی به فراگیری هنرنقاشی بپردازد ووقتی تحصیل برادرتمام شد،در4سال بعد برادردیگر راازطریق فروختن نقاشی هایش حمایت مالی کندتااو هم به تحصیل دردانشگاه بپردازد.


 

آنهاصبح روزبعد به قرارخودعمل کردند.آلبرشت دورر،برنده شد وبه نورنبرگ وآلبرت به معادن خطرناک جنوب رفت وبرای 4سال شبانه روزکارکردتا برادرش راحمایت کند.زمانی که آلبرشت درآکادمی تحصیل میکرد،جزوبهترین هنرجویان بودونقاشی هایش حتی بیشترازنقاشی های استادانش موردتوجه قرار میگرفت.


 

به طوری که هنگام فارغ التحصیلی ،اودرآمدزیادی ازفروش نقاشی های حرفه ای خودبه دست آورده بود.


 

وقتی هنرمند جوان به دهکده اش برگشت،خانواده دورر برای موفقیت های آلبرشت وبرگشت او به کانون خانواده یک ضیافت شام برپاکردند.بعدازصرف شام آلبرشت ایستاد وازبرادردوست داشتنی اش برای قدردانی ازسالهایی که اورا حمایت مالی کرده بود تا آرزویش برآورده شود،سپاس گذاری کردوگفت:آلبرت،برادربزرگوارم حالانوبت توست،توحالامیتوانی به نورنبرگ بروی وآرزویت راتحقق ببخشی ومن ازتو حمایت میکنم.


 

تمام سرها به سوی انتهای میز که آلبرت نشستهخ بودبرگشت.اشک ازچشمان اوسرازیرشد.سرش راپایین انداخت وازجابرخاست ودرحالی که اشک هایش راپاک میکرد به چهره هایی که دوستشان داشت نگاه کرد وبه ارامی گفت:نه برادر،من نمیتوانم به نورنبرگ بروم،دیگرخیلی دیرشده،ببین 4سال کاردرمعدن چه بلایی سردستانم آورده،استخوان انگشتانم چندین بارشکسته ودردست راستم دردشدیدی حس میکنم.


 

آن شب گذشت تاروزی که آلبرشت برای قدردانی ازهمه سختی هایی که برادرش به خاطراومتحمل شده بود،دستان پینه بسته برادر راکه به هم چسبیده وانگشتان لاغرش را که به سمت اسمان بود به تصویرکشید.


 

اوتقاشی استادانه اش را«دست ها» نامگذاری کرد،اما جهانیان این شاهکاربزرگ وهنرمندانه را«دستان دعاکننده» نامیدند!


 

بیش از450 سال ازاین قضیه میگذرد.هم اکنون صدهاتقاشی ماهرانه آلبرشت دورر،قلمکاریها،آبرنگ ها وکنده کاریهای چوبی اودرموزه های بزرگ سراسر جهان نگهداری میشود.


 

اما آن تابلوچیز دیگری است...!!

تابلو " دستان دعاکننده " رو میتونید دربالامشاهده کنید


 




نوشته شده در تاریخ جمعه 17 شهریور 1391 توسط مریم | نظرات ()

یک روز یه دختر کوچولو کنار یک کلیسای کوچک محلی ایستاده بود ؛ دخترک قبلا یکبار آن کلیسا را ترک کرده بود چون به شدت شلوغ بود .
همونطور که از جلوی کشیش رد شد ، با گریه و هق هق گفت : " من نمیتونم به کانون شادی بیام ! "

کشیش با نگاه کردن به لباس های پاره ، کهنه و کثیف او تقریباً توانست علت را حدس بزند و دست دخترک را گرفت و به داخل برد و جایی برای نشستن او در کلاس کانون شادی پیدا کرد . دخترک از اینکه برای او جا پیدا شده بود بی اندازه خوشحال بود و شب موقع خواب به بچه هایی که جایی برای پرستیدن خداوند عیسی نداشتند فکر می کرد .

چند سال بعد ، آن دختر کوچولو در همان آپارتمان فقیرانه اجاره ای که داشتند ، فوت کرد . والدین او با همان کشیش خوش قلب و مهربانی که با دخترشان دوست شده بود ، تماس گرفتند تا کار های نهایی و کفن و دفن دخترک را انجام دهد .

در حینی که داشتند بدن کوچکش را جا به جا می کردند ، یک کیف پول قرمز چروکیده و رنگ و رو رفته پیدا کردند که به نظر می رسید دخترک آن را از آشغال های دور ریخته شده پیدا کرده باشد .

داخل کیف 57 سنت پول و یک کاغذ وجود داشت که روی ان با یک خط بد و بچگانه نوشته شده بود : " این پول برای کمک به کلیسای کوچکمان است برای اینکه کمی بزرگتر شود تا بچه های بیشتری بتوانند به کانون شادی بیایند . "
این پول تمام مبلغی بود که آن دختر توانسته بود در طول دو سال به عنوان هدیه ای پر از محبت برای کلیسا جمع کند .

وقتی که کشیش با چشم های پر از اشک نوشته را خواند ، فهمید که باید چه کند ؛ پس نامه و کیف پول را برداشت و به سرعت سمت کلیسا رفت و پشت منبر ایستاد و قصه فداکاری و از خود گذشتگی آن دختر را تعریف کرد .

او شماس های کلیسا را برانگیخت تا مشغول شوند و پول کافی فراهم کنند تا بتوانند کلیسا را بزرگتر بسازند .
اما داستان اینجا تمام نشد . یک روزنامه که از این داستان خبردار شد ، آن را چاپ کرد . بعد از آن یک دلال معاملات ملکی مطلب روزنامه را خواند و قطعه زمینی را به کلیسا پیشنهاد کرد که هزاران هزار دلار ارزش داشت .

وقتی به آن مرد گفته شد که آنها توانایی خرید زمینی به آن مبلغ را ندارند ، او حاضر شد زمینش را به قیمت 57 سنت به کلیسا بفروشد .

اعضای کلیسا مبالغ بسیاری هدیه کردند و تعداد زیادی چک پول هم از دور و نزدیک به دست آنها می رسید .

در عرض پنج سال هدیه آن دختر کوچولو تبدیل به 250000 دلار پول شد که برای آن زمان پول خیلی زیادی بود ( در حدود سال 1900 ) . محبت فداکارانه او سود ها و امتیازات بسیاری را به بار آورد .

وقتی در شهر فیلادلفیا هستید ، به کلیسای Temple Baptist Church که 3300 نفر ظرفیت دارد سری بزنید . و همچنین از دانشگاه Temple University که تا به حال هزاران فارغ التحصیل داشته نیز دیدن کنید .

همچنین بیمارستان سامری نیکو ( Good Samaritan Hospital ) و مرکز " کانون شادی " که صد ها کودک زیبا در آن هستند را ببینید . مرکز " کانون شادی " به این هدف ساخته شد که هیچ کودکی در آن حوالی روز های یکشنبه را خارج از آن محیط باقی نماند .

در یکی از اتاق های همین مرکز می توانید عکسی از صورت زیبا و شیرین آن دخترک ببینید که با 57 سنت پولش ، که با نهایت فداکاری جمع شده بود ، چنین تاریخ حیرت انگیزی را رقم زد . در کنار آن ، تصویری از آن کشیش مهربان ، دکتر راسل اچ. کان ول که نویسنده کتاب " گورستان الماس ها " است به چشم می خورد .

امروزیک نفرزیر سایه ی درختی نشسته صرفاچون یک نفرمدت هاقبل درختی کاشته است(وارفی بوفت)




نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 16 شهریور 1391 توسط مریم | نظرات ()

روزگاری،مردی پیکان ساز در دهکده ای کوچک در هند زندگی می کرد.یک روز وقتی مشغول ساخت و پرداخت دقیق تیر در کارگاهش بود،سپاهیان شاه از آن جا گذر کردند...سپاهیان از کنار او عبور نمودند و او حتی،سر خود را هم بلند نکرد!

یکی از فرزانگان دهکده،که این صحنه را دیده بود،از پیکان ساز پرسید:آیا سپاهیان پادشاه را ندیدی؟

پیکان ساز با تعجب پاسخ داد:کدام سپاهیان؟!

آن مرد فرزانه،بلافاصله در برابر او تعظیم کرد وگفت:تو مرشد منی.

 

به خاطر داشته باشید تمامی نوابغ جهان،کسانی بودند که از تمرکز فوق العاده ای برخوردار بودند.موفقیت یعنی تمرکز،تمرکز و تمرکز.

اسب اصیل هیچ گاه به دیگر اسب ها در طی یک مسابقه نگاه نمی کند؛بلکه تمام توجه خود را روی سریع دویدن معطوف می کند.

هنری فوندا




نوشته شده در تاریخ سه شنبه 14 شهریور 1391 توسط مریم | نظرات ()

"آرتور اشی" قهرمان افسانه ای تنیس ویمبلدون به خاطر خونِ آلوده ای که در جریان یک عمل جراحی در سال 1983 دریافت کرد، به بیماری ایدز مبتلا شد و در بستر مرگ افتاد. او از سراسر دنیا نامه هایی از طرفدارانش دریافت کرد. یکی از طرفدارانش نوشته بود: چرا خدا تو را برای چنین بیماری انتخاب کرد.

او در جواب گفت:

 در دنیا، 50 میلیون کودک بازی تنیس را آغاز می کنند. 5 میلیون نفر یاد می گیرند که چگونه تنیس بازی کنند. 500 هزار نفر تنیس را در سطح حرفه ای یاد می گیرند. 50 هزار نفر پا به مسابقات می گذارند. 5 هزار نفر سرشناس می شوند. 50 نفر به مسابقات ویمبلدون راه پیدا می کنند، چهار نفر به نیمه نهایی می رسند و دو نفر به فینال ... و آن هنگام که جام قهرمانی را روی دستانم گرفته بودم، هرگز نگفتم خدایا چرا من؟ و امرز هم که از این بیماری رنج می کشم، نیز نمی گویم خدایا چرا من؟  

 




نوشته شده در تاریخ یکشنبه 12 شهریور 1391 توسط مریم | نظرات ()

تو را از شیشه می‌سازد، مرا از چوب می‌سازد
خدا کارش درست است‌، این و آن را خوب می‌سازد

تو را از سنگ می‌آرد برون‌، از قلب کوهستان‌
مرا از بیدِ خشکی در کنار جوب می‌سازد

در آتش می‌گدازد، تا تو را رنگی دگر بخشد
به سوهان می‌تراشد تا مرا مطلوب می‌سازد

تو را جامی که از شیر و عسل پُر کرده‌اش دهقان‌
مرا بر روی خرمن بُرده خرمنکوب می‌سازد

تو را گلدان رنگینی که با یک لمس می‌افتد
مرا ـ گرد سرت می‌چرخم و ـ جاروب می‌سازد

تو از من می‌گریزی باز هم تا مصر رؤیاها
مرا گرگی کنار خانه یعقوب می‌سازد

مرا سر می‌دهد تا دشت های آتش و آهن‌
و آخر در مصاف غمزه‌ای مغلوب می‌سازد


خدا در کار و بارش حکمتی دارد که پی در پی‌
یکی را شیشه می‌سازد، یکی را چوب می‌سازد




(تعداد کل صفحات:11)      [ 1 ]   [ 2 ]   [ 3 ]   [ 4 ]   [ 5 ]   [ 6 ]   [ 7 ]   [ ... ]  
درباره وبلاگ
موضوعات
آخرین مطالب
نویسندگان
آرشیو مطالب
پیوند ها
پیوندهای روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :



تمام حقوق این وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن می باشد.

دانلود فیلم

سایت ساز رایگان

بهراد آنلاین

کلیپ موبایل

دانلود فیلم

نرم افزار موبایل

قائم پرس

دانلود نرم افزار