تبلیغات
امید به فردا - جوانمردی
امید به فردا
نوشته شده در تاریخ شنبه 25 شهریور 1391 توسط مریم | نظرات ()
جوانمـــردی ازبیابانی می گذشت. از مسافتی دور آدمی را دید نقش بر زمین، خواهان کمک. با سرعت تمام به سوی او شتافت.
   غریبی بود . تشنه و گرسنه. در حال جان کندن. از اسب پایین آمد ، مشک آب را بر لب های خشکیده او گذاشت. آنقدر آبش داد تا سیراب شد.
غریبه جانی دوباره گرفت و رمقی تازه پیدا کرد.
   اما به جای آن که شکوفه های مهر وعاطفه را تقدیم منجی خویش کند، تیغ بر او کشید و تا می توانست از نامردی و قساوت دریغ نکرد.
   آنگاه پیکر مجروح و زخم خورده او را در آن بیابان برهوت رها کرد، سوار اسب او شد که برود.
   جوانمرد که هنوز نیمه جانی در بدنش بود، با اشاره او را صدا کرد
و گفت: از کاری که کردی در هیچ مجلسی سخن مگو ! مرد از سر شگفتی علت این امر را جویا شد.
   او پاسخ داد و گفت : تو اکنون یک جوانمرد را کشتی. اما اگر بیان این موضوع نقل مجالس شود ، فتوت و جوانمردی کشته خواهد شد.
   آنگاه هیچ مرد رشیدی را نخواهی یافت که در بیابان دست افتاده ای را بگیرد.



درباره وبلاگ
موضوعات
آخرین مطالب
نویسندگان
آرشیو مطالب
پیوند ها
پیوندهای روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :



تمام حقوق این وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن می باشد.

دانلود فیلم

سایت ساز رایگان

بهراد آنلاین

کلیپ موبایل

دانلود فیلم

نرم افزار موبایل

قائم پرس

دانلود نرم افزار